جمعیت علمی پیشگیری از خودکشی ایران- داستان های من
داستان دو

حذف تصاویر و رنگ‌ها  | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱۲/۳ | 
داستان 2.
من اولین بار در 26 سالگی دچار افسردگی شدم. در خانواده من سابقه افسردگی وجود داشت. چندین سال بود که در یک محیط پراسترس مشغول به کار بودم. این موضوع و اضطراب زیادی که داشتم باعث شد از نظر روانی بهم بریزم. در عرض کمتر از یک هفته به اندازه ای وضعیتم بد شد که نمی توانستم بخوابم. بی اشتها بودم و هر روز گریه می کردم. هیچ چیز خوشحالم نمی کرد و هر روز تا چشم باز می کردم به خودکشی فکر می کردم.  
پزشک تشخیص افسردگی داد. به تدریج این موضوع را پذیرفتم و متوجه شدم که مشکلم جدی است. از کار پراسترسم بیرون آمدم و برگشتم شهرستان پیش خانواده ام. در شرایطی بودم که نیاز به مراقبت داشتم و از این که تنها بمانم و دست به اقدامی بزنم می ترسیدم.
خوشبختانه دوستان و خانواده ام خیلی حمایتگر بودند و من را درک می کردند. خیلی از اطرافیان در مورد افسردگی و خودکشی در خانواده شان با من صحبت کردند. این موضوع باعث شد من متوجه شوم که چقدر افسردگی و خودکشی شایع است و وقتی فردی افسرده است یا خودکشی می کند نه تنها خانواده و دوستانش بلکه تاثیر این موضوع می تواند حتی تا نسل بعد از او هم ادامه داشته باشد.
بعد از چند ماهی که دارو مصرف می کردم بالاخره احساس کردم که دوباره "خودم واقعی ام" شدم. بعد از حدود یک سال مصرف دارو را قطع کردم ولی بعد از مدتی دوباره دچار علائم افسردگی شدم. متوجه شدم که برای درمان این بیماری مثل هر بیماری دیگری باید دارو مصرف کنم و نباید از این موضوع خجالت زده باشم.
من چیزهای زیادی را از بیماری ام یاد گرفته ام. روان درمانی به من کمک کرد که افکارم واقع بینانه تر باشند و افکار منفی کمتری داشته باشم . در حال حاضر شغلی دارم که جالب تر از کار سابقم است و استرس خیلی کمتری دارد. سعی می کنم زندگی ام را مدیریت کنم، استرس بیش از اندازه نداشته باشم و با خودم مهربانتر باشم.
وقتی درگیر یک بیماری روانی هستید تصور بهبودی ممکن است سخت به نظر برسد. ولی تجربه به من ثابت کرده که اگر در برابر مشکلاتم مقاومت کنم و سعی کنم شرایط زندگی ام را بپذیرم و خودم را با آنها تطبیق دهم می توانم دوباره از زندگی ام لذت ببرم.
نشانی مطلب در وبگاه جمعیت علمی پیشگیری از خودکشی ایران:
http://iums.ac.ir/find.php?item=156.40892.79320.fa
برگشت به اصل مطلب