دانشگاه علوم پزشکی ایران
Iran University of Medical Sciences
  • اعضاء جمعیت
  • مقالات
  • مجله

داستان شماره یک

 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۸/۱/۲ | 
داستان شماره 1
وقتی 19 سالم بود دچار یک دوره افسردگی خیلی شدید شدم. اون دوره بیماری سخت پدر و مادرم که در فاصله کمی از هم اتفاق افتاد و داشتن یک رابطه بیمارگون باعث شد که یک مرتبه وارد شرایط روحی سختی بشم و تا مدت‌ها خیلی گیج بودم تا جایی که یک شب برای این که صداهایی که توی سرم می‌پیچیدند را خاموش کنم و بتونم بخوابم چند تا قرص خوردم. صبح دوستام اومدند و من رو به بیمارستان بردند. بعد از این که معده‌ام رو شستشو دادند دکتر از من پرسید چند تا قرص خوردی و من گفتم 4-3 تا، ولی دکتر گفت که تو بالای 50 تا قرص مصرف کردی. اونجا بود که متوجه شدم اوضاع خیلی داره سخت پیش میره و شروع کردم به گشتن دنبال روانشناس و اونقدر گشتم تا روانشناسی رو که بتونه به من کمک کنه پیدا کردم. در روند درمانم تشخیص اختلال دو قطبی گذاشتند و گفتند که باید دارو مصرف کنم. من واقعا مقاومت داشتم و فکر می‌کردم از طریق روزانه‌نویسی‌هایی که هر روز می‌نوشتم و کمک گرفتن از روانشناسم می‌تونم بیماریم رو مدیریت کنم ولی اشتباه فکر می‌کردم. دارو تاثیر خوبی روی روند درمان داشت و به من خیلی کمک کرد. بعد از اون ورزش خیلی موثر بود. من از بچگی ورزش می‌کردم و ورزش همیشه نقش مهمی توی زندگی من داشته. توی دوره افسردگیم پیاده‌روی‌های طولانی مدتی داشتم که خیلی بهم کمک می‌کرد. با توجه به بیماری‌ای که داشتم کم‌کم محدودیت‌های بیماریم رو شناختم. علاوه بر کمک گرفتن از دارو و روانشناس، وجود یک کمک حال خوب، آدمی که از وضعیت آگاه باشه مثل پدر و مادر  یا یک دوست آگاه که بتونه کنار آدم وایسه خیلی کمک کننده‌ست. من این نیروی کمکی رو از روانشناسم گرفتم. با همه اینها تونستم تا حدی افسردگیم رو کنترل کنم و به زندگی روزمره‌م برگردم ولی این به این معن نیست که کاملا خوب شدم. برای من افسردگی یک مهمان ناخوانده‌ست که همیشه پشت دره و بهترین راه پیشگیری به نظرم بالا بردن آگاهیه. من خیلی مقاله می‌خوندم و در مورد داروهام و مسائلی که به بیماریم مربوط بود مطالعه می‌کردم و استفاد از این راهکار رو به همه پیشنهاد می‌کنم.



CAPTCHA
دفعات مشاهده: 8191 بار   |   دفعات چاپ: 218 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر