دانشگاه علوم پزشکی ایران
Iran University of Medical Sciences
  • اعضاء جمعیت
  • مقالات
  • مجله

داستان های من

 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱۲/۳ | 

در این قسمت تجربیات افرادی که خودشان و یا اطرافیانشان درگیر مسائل مربوط به خودکشی بوده‌اند، به اشتراک گذاشته شده است. هر کدام از این داستان ها منحصر به فرد و ارزشمند هستند. ما امیدواریم این داستان ها برای شما امید بخش و آموزنده باشند و به شما در درک برخی از مشکلات، چالش ها و تغییراتی که افراد اقدام کننده به خودکشی با آنها روبه رو هستند کمک کنند.
اگر شما نیز تجارب مشابهی را پشت سر گذاشته اید، لطفا داستان خود را با ما در میان بگذارید. بی شک تجارب ارزنده شما می تواند نقش مهمی در امید بخشی و کمک به افراد در معرض خطر و پیشگیری از خودکشی داشته باشد. برای به اشتراک گذاری داستان خود، نیازی به ذکر نام و مشخصات نیست و هویت شما فاش نخواهد شد.
در صورت تمایل می توانید داستان های خود را از طریق ایمیل (به آدرس irsspiums.ac.ir) برای ما ارسال کنید. پیشاپیش از این که با ما همگام هستید و ما را از تجارب ارزشمند خود بهره مند می کنید سپاسگزاریم .
لازم به ذکر است ممکن است برخی تغییرات نگارشی جزئی برای ساده و روان بودن داستان‌ها اعمال شده باشد.

دفعات مشاهده: 159 بار   |   دفعات چاپ: 15 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر

داستان شماره یک

 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۸/۱/۲ | 
داستان شماره 1
وقتی 19 سالم بود دچار یک دوره افسردگی خیلی شدید شدم. اون دوره بیماری سخت پدر و مادرم که در فاصله کمی از هم اتفاق افتاد و داشتن یک رابطه بیمارگون باعث شد که یک مرتبه وارد شرایط روحی سختی بشم و تا مدت‌ها خیلی گیج بودم تا جایی که یک شب برای این که صداهایی که توی سرم می‌پیچیدند را خاموش کنم و بتونم بخوابم چند تا قرص خوردم. صبح دوستام اومدند و من رو به بیمارستان بردند. بعد از این که معده‌ام رو شستشو دادند دکتر از من پرسید چند تا قرص خوردی و من گفتم 4-3 تا، ولی دکتر گفت که تو بالای 50 تا قرص مصرف کردی. اونجا بود که متوجه شدم اوضاع خیلی داره سخت پیش میره و شروع کردم به گشتن دنبال روانشناس و اونقدر گشتم تا روانشناسی رو که بتونه به من کمک کنه پیدا کردم. در روند درمانم تشخیص اختلال دو قطبی گذاشتند و گفتند که باید دارو مصرف کنم. من واقعا مقاومت داشتم و فکر می‌کردم از طریق روزانه‌نویسی‌هایی که هر روز می‌نوشتم و کمک گرفتن از روانشناسم می‌تونم بیماریم رو مدیریت کنم ولی اشتباه فکر می‌کردم. دارو تاثیر خوبی روی روند درمان داشت و به من خیلی کمک کرد. بعد از اون ورزش خیلی موثر بود. من از بچگی ورزش می‌کردم و ورزش همیشه نقش مهمی توی زندگی من داشته. توی دوره افسردگیم پیاده‌روی‌های طولانی مدتی داشتم که خیلی بهم کمک می‌کرد. با توجه به بیماری‌ای که داشتم کم‌کم محدودیت‌های بیماریم رو شناختم. علاوه بر کمک گرفتن از دارو و روانشناس، وجود یک کمک حال خوب، آدمی که از وضعیت آگاه باشه مثل پدر و مادر  یا یک دوست آگاه که بتونه کنار آدم وایسه خیلی کمک کننده‌ست. من این نیروی کمکی رو از روانشناسم گرفتم. با همه اینها تونستم تا حدی افسردگیم رو کنترل کنم و به زندگی روزمره‌م برگردم ولی این به این معن نیست که کاملا خوب شدم. برای من افسردگی یک مهمان ناخوانده‌ست که همیشه پشت دره و بهترین راه پیشگیری به نظرم بالا بردن آگاهیه. من خیلی مقاله می‌خوندم و در مورد داروهام و مسائلی که به بیماریم مربوط بود مطالعه می‌کردم و استفاد از این راهکار رو به همه پیشنهاد می‌کنم.

دفعات مشاهده: 162 بار   |   دفعات چاپ: 10 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر

داستان دو

 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱۲/۳ | 
داستان 2.
من اولین بار در 26 سالگی دچار افسردگی شدم. در خانواده من سابقه افسردگی وجود داشت. چندین سال بود که در یک محیط پراسترس مشغول به کار بودم. این موضوع و اضطراب زیادی که داشتم باعث شد از نظر روانی بهم بریزم. در عرض کمتر از یک هفته به اندازه ای وضعیتم بد شد که نمی توانستم بخوابم. بی اشتها بودم و هر روز گریه می کردم. هیچ چیز خوشحالم نمی کرد و هر روز تا چشم باز می کردم به خودکشی فکر می کردم.  
پزشک تشخیص افسردگی داد. به تدریج این موضوع را پذیرفتم و متوجه شدم که مشکلم جدی است. از کار پراسترسم بیرون آمدم و برگشتم شهرستان پیش خانواده ام. در شرایطی بودم که نیاز به مراقبت داشتم و از این که تنها بمانم و دست به اقدامی بزنم می ترسیدم.
خوشبختانه دوستان و خانواده ام خیلی حمایتگر بودند و من را درک می کردند. خیلی از اطرافیان در مورد افسردگی و خودکشی در خانواده شان با من صحبت کردند. این موضوع باعث شد من متوجه شوم که چقدر افسردگی و خودکشی شایع است و وقتی فردی افسرده است یا خودکشی می کند نه تنها خانواده و دوستانش بلکه تاثیر این موضوع می تواند حتی تا نسل بعد از او هم ادامه داشته باشد.
بعد از چند ماهی که دارو مصرف می کردم بالاخره احساس کردم که دوباره "خودم واقعی ام" شدم. بعد از حدود یک سال مصرف دارو را قطع کردم ولی بعد از مدتی دوباره دچار علائم افسردگی شدم. متوجه شدم که برای درمان این بیماری مثل هر بیماری دیگری باید دارو مصرف کنم و نباید از این موضوع خجالت زده باشم.
من چیزهای زیادی را از بیماری ام یاد گرفته ام. روان درمانی به من کمک کرد که افکارم واقع بینانه تر باشند و افکار منفی کمتری داشته باشم . در حال حاضر شغلی دارم که جالب تر از کار سابقم است و استرس خیلی کمتری دارد. سعی می کنم زندگی ام را مدیریت کنم، استرس بیش از اندازه نداشته باشم و با خودم مهربانتر باشم.
وقتی درگیر یک بیماری روانی هستید تصور بهبودی ممکن است سخت به نظر برسد. ولی تجربه به من ثابت کرده که اگر در برابر مشکلاتم مقاومت کنم و سعی کنم شرایط زندگی ام را بپذیرم و خودم را با آنها تطبیق دهم می توانم دوباره از زندگی ام لذت ببرم.

دفعات مشاهده: 230 بار   |   دفعات چاپ: 12 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر

داستان شماره سه

 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱۲/۳ | 
داستان 3.
من اولین بار در سن 15 سالگی اقدام به خودکشی کردم و در سال بعد از آن 3 بار دیگر دست به خودکشی زدم. بعد از آخرین اقدام به خودکشی موضوع را با دوست صمیمی ام در مدرسه در میان گذاشتم. او موضوع را به مشاور مدرسه اطلاع داد. بعد از این که متوجه شدم که دوستم موضوع را به مدرسه اطلاع داده است خیلی از دستش ناراحت شدم. بعد از گذشت مدتی به دلیل رابطه نزدیکی که با هم داشتیم سعی کردم که او را ببخشم. تصمیم گرفتم که در مورد این موضوع با او صحبت کنم. بعد از صحبت کردن در مورد آن اتفاق متقاعد شدم که هدف او تنها کمک به من بوده است و قصد رنجاندن من را نداشته است. این موضوع احساسات من را خیلی تغییر داد. تا قبل از این اتفاق فکر می کردم که مردن من برای کسی اهمیتی ندارد، ولی بعد متوجه شدم که بهترین دوستم خیلی بیشتر از آن چیزی که فکرش را می کنم از این موضوع ناراحت خواهد شد. این موضوع که اگر نیاز به صحبت داشتم، او در همه حال برای کمک به من حاضر است من را خیلی خوشحال کرد. این احساس که کسی هست که با وجود همه اتفاقات باز هم برای من ارزش قائل است و به من کمک خواهد کرد، دلگرمی بزرگی برای من بود. من قبل از اولین اقدام به خودکشی مورد آزار جنسی قرار گرفته بودم. همیشه فکر می کردم که اگر اطرافیان به من توجه بیشتری نشان می دادند یا برایم ارزش بیشتری قائل بودند، هیچ وقت این اتفاق نمیفتاد. ولی به تدریج به این نتیجه رسیدم که من در وقوع این اتفاق نقشی نداشتم و نمی توانستم جلوی آن را بگیرم. بعد از آخرین اقدام به خودکشی، سعی کردم رابطه ام را با خدا قوی تر کنم. این موضوع رابطه من را با زندگی قوی تر کرد و آرامشی به من داد که از هیچ راه دیگری بدست نیاورده بودم. الان فکر می کنم که آفرینش من بی دلیل نیست و خدا من را با هدفی روی زمین قرار داده است و من نمی توانم با دست خودم به زندگی ام پایان دهم. مرگ هر زمانی که مقدر باشد برای من اتفاق خواهد افتاد و من نباید دنبال یک پایان دائمی برای مشکلات موقتی زندگی باشم.

دفعات مشاهده: 230 بار   |   دفعات چاپ: 13 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر

داستان شماره چهار

 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱۲/۳ | 
داستان 4.
حدودا 19-18 سالم بود. وضعیت روحی خوبی نداشتم. پدر و مادرم با این که آدم های تحصیل کرده ای بودند اما بیش از اندازه سخت گیر بودند. همیشه از این موضوع تحت فشار بودم. با این که دانشجو شده بودم ولی نسبت به هم سن و سال هایم خیلی محدود بودم. از طرف دیگه درگیر روابط عاطفی بودم که اونجور که دوست داشتم پیش نمی رفت و فشار تحصیل در رشته فنی در یکی از دانشگاه‌های مطرح همه دست به دست هم داده بود تا روز به روز از شرایط ناراضی تر و افسرده تر باشم. یک روز به دلیل سخت گیری های بی مورد پدرم شدیدا با او درگیر شدم. موضوع تا جایی پیش رفت که پدرم حتی گوشی موبایل و سوییچ ماشین من رو گرفت. خیلی از دست پدر و مادرم عصبانی بودم. احساس می کردم که نه تنها من رو درک نمی کنند بلکه وجود من مایه عذاب اونهاست. نمی دونم شاید خیلی به این که کار من چه عواقبی می تونه داشته باشه فکر نکردم. تعداد زیادی دارو از جعبه داروها برداشتم و خوردم و بعد روی تخت دراز کشیدم. بعد از مدتی احساس کردم مادرم وارد اتاقم شد و من رو صدا زد. از صدای داد و بیداد مادرم تا انتقال به بیمارستان خاطرات پراکنده ای یادم هست. بعد از 2 روز که از بیمارستان مرخص شدم. روزهای بعد از اقدام به خودکشی هم برای من و هم خانواده ام خیلی روزهای سختی بود. از این که منشا ناراحتی اونها بودم خیلی ناراحت بودم. بعد از چند روز به اصرار خانواده ام به روانپزشک مراجعه کردم و برای درمان افسردگی دارو گرفتم. به تدریج حالم بهتر شد. رفتار پدر و مادرم هم خیلی تغییر کرده بود و من رو آزادتر می گذاشتند. فکر می کنم به همین دلیل بود که اعتماد بین ما بیشتر شد و من با اونها احساس راحتی بیشتری می کردم و توی خونه آرامش بیشتری داشتم. فکر می کنم همین موضوع بود که خیلی به بهتر شدن حالم کمک کرد. این که تونستم راحت باهاشون حرف بزنم بدون این که لازم باشه مرتب حساب پس بدم. اقدام به خودکشی من تجربه ای بود که برای همه ما خیلی سخت بود. الان چند سال از اون زمان گذشته. من کار نسبتا خوبی دارم، می تونم بگم که تقریبا از زندگیم راضی هستم. هنوز هم گاهی پیش میاد که ناامید باشم اما سعی می کنم جور دیگه ای به خودم کمک کنم. فعالیتم رو بیشتر کنم، به طور مرتب به روانپزشک مراجعه می کنم و سعی می کنم مشکلاتم رو بیش از اندازه بزرگ نکنم و با کوچکترین اتفاق خودم رو نبازم.

دفعات مشاهده: 223 بار   |   دفعات چاپ: 11 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر